
اول:سلام
دوم:!؟
باآش نذری آشنا گشتیم باهم
مجنون ولیلی اولش گشتیم ماهم
مامان من یک آش نذری داد،دستم
آن کاسه رادادم به بابای تو من هم!
همسایه بودیم وتورا ازپشت شیشه
می دیدمت،می دیدمت،آری همیشه
مامان من از این طرف هی دادمی زد
با بای تو هم آن طرف فریاد می زد:
بچه چرا زل می زنی آن سو همیشه
آنجا چه می بینی تو در آن سوی شیشه ؟
اما من وتوعاشق آن شیشه بودیم
آری من وتو مستعدازریشه بودیم
مامان به من یا تو ویا آن شیشه شک کرد
یک پرده ی توری برای شیشه آورد
غر می زد ونق می زد ومحکوم می کرد
من را زتو از شیشه ها محروم می کرد
آمد ومیخی بردل دیوار کوبید
یک دفعه بابای تورا آن سو ولی دید
بابای تو زل زد به مامانم دقیقا
مامان خوشش آمد زبابای تو حتما
چون مادرم با شیطنت آرام خندید
بابای توهم حالتش بدجور گردید
چون مادر از آن ماجرا دلشاد گردید
هم شیشه و هم زل زدن آزاد گردید
ناگه تمام ماجرا پیچید در هم
مامان من شد عاشق آن شیشه کم کم
بابای تو هی شیشه ها را پاک می کرد
مامان من هم شیشه را نمناک می کرد
بابای تو هی پنجره را باز می کرد
مامان من هم گیس خود را ناز می کرد
آن شیشه را اینگونه از ماها گرفتند
هرگز نفهمیدم چه شد باهم چه گفتند
دیدم که مامان آش نذری پخت ،هم زد
از شوهر واز زندگی یکدفعه دم زد
مامان من برگیسوانش یاس می زد
حرف از وصال ورفتن واحساس می زد
بابای تو در آن طرف با ساز می خواند
مامان من هم این طرف آواز می خواند
هی فال حافظ می گرفت وفوت می کرد
احساس خودراسمت مامان شوت می کرد
یک شب به شیشه زل زدم مثل همیشه
بابای تو چسبیده اماپشت شیشه
تصویر پشت شیشه شدتکراروتکرار
مامان من دیوانه شد از شیشه انگار
یک آش نذری پخت وآمدسمت آنجا
از پشت شیشه دیدم آن شب مادرم را
بابای تو بامادرم رفتند محضر
اوضاع ما از اولش گردیدبدتر
با آش نذری آشنا گشتیم باهم
خواهر ،برادر آخرش گشتیم ماهم!
سوم.....!!!؟
